آرام
من را
بیرون بکش
از گودال
حنجرهام نریزد !
با لبهی آستینات
پاک کن ؛
خون از لبم
پنجههایم را
از گلویش جدا کن ؛
بیحرکت مانده …
چشمهایم را
در جیبات
بگُنجان
گلویم را
از زیر گردهاش بردار
فاتحانه
سیگار بر دهانم بگذار ؛
چند قدم آنطرف
هنوز میخندد
در گوشم
ترانه بخوان
با دقت
غم را کنار بزن
هرچه باقی ماندهام !
بریز
در دامنت
مهم نبود
به اندازه بیرحم نبودم
اما
تنها جانم را باختم
ببین
‘ قد ِکودک شدهام ‘
خوشبین باش
پوست کمتر
زجر کمتر
و
با لحن ِ مارشِ نظامی
تا جنگل
قدم بزن
در راه
افتخار کن ؛
من بُردم
جنگ را !
دنیا را کشتم
انگشت اشارهام را
در ریشهی سرو بکار
بگذار ؛
تناسخ پیدا کنم
به خودم برگردم
رویای زمستان داشته باشم
باران ببوسم
باد بنوشم
هرشب هرشب
با کرمهای خاکی …
هرروز هرروز
با زنجرههای نارنجی …


