بیتاب دلدار
تو ڪہ سنگِ صبورِ دلبر و بیتابِ دلداری
شده آیا به رویِ زخمِ دل، گلبوسه بگذاری؟!
در آغوشم بکش! تا جان، بگیرم را، شب مستی
شنیده باشی و از گوشِ چشمت، پنبه برداری؟!
خودت رنج و غم و حسرت به دل باشی ولی با عشق
بریزی بر تنِ داغ شقایق، شبنمی؟! آری
برای التیامِ سوزِ دل، سازِ نوازش را
به دستِ نرمِ پرهایِ لبِ پروانه، بسپاری؟!
کنار جویِ آبِ خاطراتِ رفته از دستت
بساط عشق را برهم زنی، از رویِ ناچاری؟!
بگو! یکروز میآیی و با ماندن کنار من
به پایان میرسانی این نبودنهایِ تکراری
برای قلب حزنآلوده، شعر شاد خواهی گفت:
تو ڪہ سنگِ صبورِ دلبر و بیتابِ دلداری
#کبری_رحمتی(بیتاب)


