بیا کت
( کَت )
-~<>~
یک خواهشی دارم نمان در بندِ قِسمت
یک شب قَسم را بشکن و با من بیا کَت
،،
یک فوج آدم برفی شیگول میگول
در خنده ات در صف نشسته با نِزاکت
،،
یک جُفت مارِ خفته بر گنجِ نهانی
چَمبر زده بر سینه ات در زیرِ ژاکت
،،
یک چاه وَیلی حَفر کردی روی گونه
برده فرو یک عالم از فقر و فلاکت
،،
صد ناوَکِ مژگان به زِه کردی به ابرو
آهنگ کشتن کردی و قصد هلاکت
،،
یک تار مویت می سِتاند جان آدم
جو گندمی هایت کنند با هم شراکت
،،
یک دفتر صد برگ را پُر کردم از شعر
تا من تو را کَت بسته دیدم در سَرا کَت
،،
چشمم به دَر خشکش زده چون چشم قِرقی
دور است از چشمان تو فرسنگها کَت
،،
کَت یادگار و مَهد مردان بزرگ است
کَت نامه ای ناخوانده مانده لایِ پاکت
،،
من مات در کَت تو اسیرِ کیش و نیمکت
یک روز بیشتر رَه نباشد کیش تا کَت
،،
کاشکی خدا رحمی کند بر بنده ی خویش
گویا خدا لَج کرده است با من و با کَت
،،
خوردی قَسم که دل نمی بندی به هر کَس
کَس نیست کَت چون دکمه ای از کُت جدا کَت
،،
یک بار هِمت کن بنه جان را کفِ دست
یک شب قَسم را بشکن و با من بیا کَت
،،،،
حاجی اکبری


