داستانک
بلبل بخت برگشته …!
من و همسرم فرهنگی بودیم در نواحی مختلف خدمت می کردیم و روزگار می گذراندیم یک دستگاه آپارتمان نود و پنج متری که دو مَمَرِّه بود
یعنی یک درش شمالی جنوبی بود چون از محوطه ی حیاطش تازیر تمامی آپارتمانهای اتوبوسی شش واحده خالی بود وبرای پارکنگ اتو مبیل ها استفاده می شد به این ترتیب که یک درب بزرگ برای ورودی پارکینگ ها که داخل انتهای فلاحی ۴۷ واقع در شهرک قاسم آباد و درب کوچک دیگری از فضای پشت به بوستان پرستو یعنی به طرف شاهد ۵۷ که کمی بالاتر مسجد و بالاتر چهارراه ورزش بود خلاصه مادر چهارراه راه آهن قبل از چهارراه ورزش زتدگی می کردیم یک روز همسرم بایک قفس که داخلش بلبل بود وارد شد و به من گفت : مهدی ببین چی آوردم خونه فکرش و بکن بلبل پدر یکی از دانش آموزانم شکارچی است و در گرفتن پرندگان
وارد است یک بلبل گرفته بود و به پسرش داده بود و چون من آموزگار پسرش هستم پسرش هم این بلبل را هدیه داد به من قفس از قبل داشتم بلبل را گرفت و کرد داخل قفس گفت : بیا خانم معلم ، خانمم خیلی فعَّال و کوشا و تروتمیز در نظافت خونه و خونه تکونی مدphDدکترا داره بلانسبت اشخاص کد بانوی وسواس صدالبته وسواس بیش از حدنبود چون این عادضه یک بیماری است ولی باکلاس و مرتُّب خدا پدرش را بیآمرزد یک روز زده بود به خونه تکونی و به من گفت :تو هم باید به من کمک کنی تنبلی بس است قفس بلبل را گرفت و برد روی تراسی که در ابعاد دو متری که رو به اتاق پذیرایی باز می شد گذاشتن همانا و یک جغد نامرد و نمک به حرام وقتی ما سرگرم نظافت و خونه تکونی بودیم تیز و تیز و تیز از طرف پشتبام خونه های آپارتمانی همسایگان روبرو به طرف تراس آمد و سر بلبل نگون بخت را مثل سرخیار بااستفاده از نوک ِ تیز و بُرَنده اش کشید و سر بلبل که بیخ تابیخ بریده شده بود داخل قفس مثل توپ پینگ پنگ وسط قفس افتاده بود منظره ی چِندش آوری بود این هم ازسرنوشت بلبل بخت برگشته ی داستانک ما …
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی







