قالب شعر: چهار پاره
تب کرده و سرمازده و خواب آلود
ها کرد میان پنج انگشت کبود
وارفت کنار جوی و چشمانش را
بر هرچه که بود بست و دیگر نگشود
صبح آمد و او هنوز بیدار نبود
از رفتن او کسی خبردار نبود
او را کسی انگار در این شهر ندید
در شهر یکی بود که انگار نبود
تا لحظۀ آخر نگهش داشت امید
وقتی که امید پر زد، او نیز پرید
آن روسپی دوازده سالۀ شهر
همراه کلاغ ها دل از شهر برید

