نام توای مه من، ورد زبان است هنوز
چشمۀ عشق تو درسینه ،روانست هنوز
یادگاری زتودرگوشه ی دل، مانده مرا
شعله ای کزغم عشق توبجان است مرا
لاله ی سرخ لبت،جامه ی خورشیددرید
مرحباطلعت رویت که عیان است هنوز!
وای برمن ؛ اگراز مهرتو محروم شوم !
مرهان دست من ای یار،امان است هنوز
فرش پای تو،دل سوخته وعاشق ماست
نگهی! دل به نگاهت نگران است هنوز!
رحم بنما ! که ندارد دل «آوا» جز تو؛
یاریم کن! دل بیچاره، جوان است هنوز!
چشمۀ عشق تو درسینه ،روانست هنوز
یادگاری زتودرگوشه ی دل، مانده مرا
شعله ای کزغم عشق توبجان است مرا
لاله ی سرخ لبت،جامه ی خورشیددرید
مرحباطلعت رویت که عیان است هنوز!
وای برمن ؛ اگراز مهرتو محروم شوم !
مرهان دست من ای یار،امان است هنوز
فرش پای تو،دل سوخته وعاشق ماست
نگهی! دل به نگاهت نگران است هنوز!
رحم بنما ! که ندارد دل «آوا» جز تو؛
یاریم کن! دل بیچاره، جوان است هنوز!
شاعر بهمن جعفری
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










