گفتم چرا من پشت دریاها اسیرم
یا در میان کوچه ها تنها بمیرم
گفتم شبی یا ساعتی سرمست و مجنون
نام و سراغ حضرت دل را بگیرم
با عشق بازی های مشتاقانه و شاد
در جان و روح جاده ها ماوی بگیرم
من از تبار سنگ ها و تیشه ها نه
من ریشه از دریا و از صحرا بگیرم
دیگر نه محبوس تمام واژه هایم
با هر دعایی من دوباره پا بگیرم
دارم به سمت آنکه جان بخشید و دل داد
من می روم تا سهم دل آنجا بگیرم
این شعرها هم خود زبان حال دل هست
حال و هوای بهتر فردا بگیرم
یا مثل حافظ مولوی سعدی و سهراب
راه جنون عاشق تنها بگیرم
دور از تمام مردم و شهر و سوی الله
دامان آن محبوب یکتا را بگیرم
یا در میان کوچه ها تنها بمیرم
گفتم شبی یا ساعتی سرمست و مجنون
نام و سراغ حضرت دل را بگیرم
با عشق بازی های مشتاقانه و شاد
در جان و روح جاده ها ماوی بگیرم
من از تبار سنگ ها و تیشه ها نه
من ریشه از دریا و از صحرا بگیرم
دیگر نه محبوس تمام واژه هایم
با هر دعایی من دوباره پا بگیرم
دارم به سمت آنکه جان بخشید و دل داد
من می روم تا سهم دل آنجا بگیرم
این شعرها هم خود زبان حال دل هست
حال و هوای بهتر فردا بگیرم
یا مثل حافظ مولوی سعدی و سهراب
راه جنون عاشق تنها بگیرم
دور از تمام مردم و شهر و سوی الله
دامان آن محبوب یکتا را بگیرم
شاعر بهداد ذاکریان
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











