نوشتم درکتاب شعر قلم ها را شکستم من
دیاری را که حق کور است چراغ ها را شکستم من
در این شهری که آجرها نماد عقل مردم گشت
تمام منظر این شهر پر از ایوان و آغل گشت
همیشه آرزویم بود به زیر بارش باران
نشینم یک دمی راحت به زیربستر ایمان
شنیدم در دیار من که سارق زد به پیمان ها
همه پیمان بشکستند شدند هم عهد شیطان ها
صدا بسیار می آید صدای نعره ی مستان
صدای تبل و ساز و سور صدای شیون باران
صدای صبر صدای گبر صدای فتنه ی ناجور
صدای کاروان عشق که مانده در دیاری دور
اگر تب کرده این دفتر غزل قرنی ست که جامانده
در آن بیتی که مولانا خدایش را خدا خوانده
“مجوی هرگزخدای عشق میان شادی مردم
که کوران دیار خشت هزاران بار بسیارند”
دیاری را که حق کور است چراغ ها را شکستم من
در این شهری که آجرها نماد عقل مردم گشت
تمام منظر این شهر پر از ایوان و آغل گشت
همیشه آرزویم بود به زیر بارش باران
نشینم یک دمی راحت به زیربستر ایمان
شنیدم در دیار من که سارق زد به پیمان ها
همه پیمان بشکستند شدند هم عهد شیطان ها
صدا بسیار می آید صدای نعره ی مستان
صدای تبل و ساز و سور صدای شیون باران
صدای صبر صدای گبر صدای فتنه ی ناجور
صدای کاروان عشق که مانده در دیاری دور
اگر تب کرده این دفتر غزل قرنی ست که جامانده
در آن بیتی که مولانا خدایش را خدا خوانده
“مجوی هرگزخدای عشق میان شادی مردم
که کوران دیار خشت هزاران بار بسیارند”
شاعر بلقیس محجوب
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










