داستانک
برین عقب ، برین عقب ، برین عقب… !
در روزهایی با فاصله سالهای ۱۳۵۶ تا۱۳۵۷ من دوران دبیرستانی ام را طی می کردم در آن دوران
مثل در حال حاضر نبود من باید زود حرکت می کردم تا بلکه خطِّ اتوبوسرانی خلوت باشد و لااقل
جا برای نفس کشیدن باشد پنجره های اتوبوس راهم مسافران تا خِرخِره شیشه هایی داشت
که به صورت کِشُویی در اثر احساس گرما و سرما
همسفرانم جلو و عقب می کشیدند در اثر ازدحام و شلوغی جمعیَّت جا برای سوزن انداختن نبود و زن و مرد و پیر و جوان ووو به صورت کتابی جفتا جفت ایستاده بودند که وقتی
راننده ی اتوبوس در ایستگاه ی خطِّ نگهداشته بود و در حال استرس و عصبانیت از وضعیَّت موجود بود دستش خورد به یک کارگر افغونی و
گفت : برین عقب برین عقب برین عقب آن کارگر افغونی ساده و بی آلایش رفته بود عقب
و برخلاف تصوُّر خیلی ها شروع به ریدن کرده بود
وقتی از عقب گند و بو بلند شده بود و حال خیلی ها را به هم زده بود باجسارت تمام رو به آقای راننده کرد و گفت: آفای راننده خودتان گفتید : برین عقب برین عقب برین عقب من هم رفتم
عقب و ریدم …







