فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 2 خرداد 1403

بداد او به دانادلی آبرو



به گزارش خبرنگار پایگاه خبری شاعر به نقل از (ایبنا)، محمدکریم جوهری در این شعر آورده است:

سخن را بدادی فرازا و بال

و کشتی و بودی امید نهال

سخن با تو شد آفتاب جهان

گرفت آسمان و به پا شد زبان

به فردوسی سرفرازی که هست

فراز آمدیم و نماندیم پست

الا ای خردورز پیر زمان

به ما داده‌ای راه بودن نشان

چه زیبا تو با داستان‌های دل

نوشتی خوش از باستان‌های دل

نکو پارسی را به نام خدا

رها کردی از بند و بدها رها

به نام خدا و به یاد خرد

شکفتی رسیدی به دادخرد

زبان زنده شد با شکوه سخن

ببین تا کجا رفت کوه سخن

درودم به فردوسی دل‌نهاد

که یار ادب بود و فرزانه راد

درودم بر آن شاه زیبا سخن

که هم مهربان بود و دانا سخن

مه و مهر تابان این سرزمین

همان دانشی یار پاکیزه بین

همان ارزشی همدم رهنما

و آن کهکشانی خروشان ما

همان کو که شهنامه را خوش نوشت

بهشتی سرای بهشتی سرشت

همان کو ستاید جهانبخش را

پس آنگه به رستم دهد رخش را

به تهمینه سازد دلش آشنا

به سهراب چشمش کند روشنا

به مهر خدایی که جان پرورد

سیاوش از آتش برون آورد

به فرجام شب‌های همواره تار

زند تیر بر چشم اسفندیار

به مهر منیژه که بیداد کرد

برون آورد بیژن از چاه درد

به سی سال رنجی که برد آن نکو

بداد او به دانادلی آبرو

بدان جای دارد شهنشاه فر

به فردوس فردوسی نامور

درود خداوند دانا بر او

که شد باده روشنی را سبو

همان زنده ساز سرود و سخن

که نو کرد بنیان هر چه کهن

همان آشنای فراز و فرود

که از سوی جانان به کارش درود

پس از آن همه روزهای سیاه

درخشید و جوشید همچون پگاه

به مردی شد او کاوه پاکباز

که دشمن کش آمد خوش و چاره‌ساز

نداد او تن و جان خود را به ننگ

زبان را رها کرد از دام مرگ

سراینده توس آن پیل‌تن

و آن بلبل خوش‌سرای چمن

به شهنامه شد پهلوانی دلیر

که بر شب خروشید برسان شیر

چنین بود فردوسی پرهنر

که شد پارسی در کفش چون شکر

خدایش بیامرزد آن پاک را

همان جانفشان یار بی‌باک را



منبع : ایبنا