بختِ خوابیده
بوسه میزد بر لبم اما چه بی احساس بود
روی لبهای تَرش، شاید پر از وسواس بود
خواستم دل را به موی دلکشش بندم ولی
دست بردم در سر زلفش، چه گویم؟ تاس بود
گونه هایش چون هلویی خوش رس و خوش آب و رنگ
رنگ چشمانش شبیه باغی از گیلاس بود
گفتم آغوشش کنم صد تیغ بر جانم نشست
خار مژگانش به آغوش و بغل حساس بود
ابروانش را نوازش کردم و زخمی شدم
جنس ابرویش پر از تیزی و جنس داس بود
محض بیداری بختم،تکیه بر عشقش زدم
مهر او هم گرم یک خواب پر از خرناس بود
قامت سَروَش که سقف آسمان را می شکافت
حسن و زیبایی و مهرش خارج از مقیاس بود
پلکهایش که نشان از چشمهٔ احساس داشت
مثل گلبرگی پر از عطر هزاران یاس بود
زاهد منبر نشین چندی میان ما نبود
غافل از آنکه نگار ما همین نسناس بود
فکر آن را هم نمی کردم که در رخت پری
شیخ ما با کل اهل شهر،گرمِ لاس بود


