خنـده از لـب، خواب را از چشم مـولا میبرند
تا دو مـاه همسایهها ، هیـزم از اینجـا میبرند
” باز در بازار حـیـرت ، قـحـطِ غـیـرت آمـده “
” سنـگـ ها آییـنـه را بَـهـرِ تمـاشـا مـیبرند … “
آتـشـی در سیـنـه دارم ، مادرم را مـیزدند ؛
کـوه را با ریـسِـمـان ، از خانـهی مـا میبرند
رد خـونِ دسـت مادر بر سـتـون مـسـجـد و
لـخـتـههـای خـون او را ، ردِ پـاهـا مـیبرنـد
صبـح فردا خنـده شد تنهـا جـواب هر سـلام
سـوی مـولا ، طـعـنـهها بـهـرِ تسـلی مـیبرند
بیـن آتـش تاولـی بر دسـت زهـرا دید ، گـفـت:
دختـرانـت ، سـوخـتـن از ارث زهرا مـیبرند …
خـاک دنـیـا بر دهـانـم ، زخـم حیـدر تـازه شـد
مـیـخ در را ، از پِـی تـابـوت زهـرا مـیبـرنـد …
خشـک شـد باغ فـدک ، از آتـشِ اشـک عـلـی
مـیرود تا پـای چـاه ، تـا نـام خـرمـا میبرند
باد از هرسـو گریـزان، خـاک از هرسـو وزان
نـالـههای زیـنـبات را سـوی فـردا مـیبرنـد
بار دیـگـر کـربـلا از سیـنهای خـون میچـکد !
مادرم بخـشـنده بود چـادر به یـغـما مـیبرند
#چِ


