از یوسفی که پیرهنش را دریده اند
جای ترنج دست تعجب بریده اند
روزی به قعر چاه به فضل برادران
روزی به بردگی زلیخا خریده اند
اینجا حکایتی است ، به کنعان کشیده اند
از چاله ای به چاه غریبی پریده اند
من زنده با هوای خوش خاطرات تو
این چشم ها بدون تو خوابی ندیده اند
کی قصههای درد به پایان رسیده اند؟
این غصه ها که همنفس ما دویده اند
این روزها اگر چه به اشکم سحر شود
«این نیز بگذرد!»،چه زیبا نوشته اند


