در اواخر یک روزمرهگی، در افکار خود غوطهور بودم، و بیشتر مجذوب فکری، متاثر از حرف کسی… که در میان موجودات مفلوک خدا، ترسناکترین مخلوق خدا چه یا که میتواند باشد؟! که رشتهی اندیشهام از جایی ظاهرا بیربط سردرآورد؛
که باید سر از ربط آن درآورد. که شاید، به عبارتی، همین سَروسِرِّ این ارتباطِ سربهمـُهر، راهِ ما به سرمنزلمقصود برد.
این ارتباط تاریک این بود که شیطان جستوجوگر، در مواجهه با «انسان همعصر»م یا اجماعشان، در یک تقسیم بندی عاقلانه و عادلانه، چه نوع یا چند نوع رفتار میتواند از خود بروز دهد؟! که رسیدم به سه نوع وضعیت رفتاری:
۱ – که در مواجهه با آنها بسته به نوع واکنش افراد این گروه خود به سه زیرگروه تقسیم میشود. در زیرگروه اول، بر عمده افرادی انرژی و وقت صرف کند و کاری کند که از دستش بر میآید! و نهایتا بیشتر نشانکردههای این گروه را بفریبد؛ در زیرگروه دوم، معدودی را با زحمت و تلاش بیشتر، اما باز هم موفق شود؛ و اما تحت عنوان زیرگروه سوم، انگشتشماری، را هرچه تلاش کند و خود را چاره کند، نتواند که نتواند فریبشان دهد. انگشتشماری، انسان معظم. و درنهایت، ناامید و خسته و رجیم برگردد و پی کارش برود. و با کینهتوزی بیشتری، انجام این مهم را موکول به زمان دیگری کند. مقارن با آخرین کارش!
۲- پاهایش را روی هم انداخته، تکیه به مبل مخصوصش داده و انسانهای مفلوکی را به تماشا بنشیند که خودشان بخت خود را به سیاهی کشانده و با اعمال احمقانهشان نعمت به نغمت، شفا به بلا و شادی به عزا مبدّل میکنند. جاهلانی که کرکرهی افکارشان را پایین کشیدهاند و تابلوی «تعطیل است» را بر سردرش نصب کردهاند. اینان نیازی به فریبشان نیست. شیطان نیازی نیست کاری کند. فقط باید بنشیند و ببیند و لذتش را ببرد. اینان خودکار، خود را، و اغلب اطرافیانشان را، از بقا به فنا میبرند.
۳- و دربرابر سومین گروه؛ اینکه ابتدا نگاهش بیفتد، سکوت کند… ، کمی تعجب کند، دقیقتر شود و به تماشا بنشیند. ابتدا بخواهد کاری کند، سپس با تعجب بیشتری بنگرد، ناگاه بنشیند و باز برخیزد، به هیجان بیاید…. چه بسا «نعوذبالله» هم بگوید و… از کارهای مبتکرانهی ننگین الدنگهایی به نام «شبهآدمیان این گروه» چیزهایی نیز یاد بگیرد و شاید راغب باشد از تعجب شاخ هم در بیاورد و… با خود بگوید:
«این دیگه چیه؟ لعنت به تو، تو دیگه چه موجودی هستی! اما مثل اینکه پیدا کردم، گویا یکی پیدا شد… و یکی دیگه… و یکی دیگه… وقت اون رسیده یه چیزهایی از این موجود یاد بگیرم. اون چیزی که به دنبالش بودم پیدا کردم. شاگردی این موجود «عصر نو» کاملا ارزششو داره… باید به خدمتش برسم. این یکی پتانسیلشو داره… پتانسیل خدمتگزاری… ! »
آری! او چیزهایی باید از این گروه «شبهآدمیان عصرنو» یاد بگیرد و چیزهایی هم یادشان دهد. چرا که او به عجز خود پیبرده، عجزی ناباورانه در برابر گروه با تعداد اندکی به نام «انسان معظم»، و برای پیاده کردن افکار خشمگینش و نقشههای دلفریب و شومش بر پیکرهی هستی به همکارانی بر روی زمین نیاز دارد. او عاجزانه به کمک متقابل آنها نیاز دارد! او در پلیدیِ اندیشهی خلق «شیطان مجسم» بر روی زمین است، برای رویارویی و پیکار با تعدادی «انسان معظم… »
و در ازایش متقاعد شود که باید در خفا سجدهای هم بکند. سجدهای کند بر آن انسان معظمی که هرچه تلاش کرد، نتوانست فریبش دهد، بر آنان که به هیچ صراطی جز مسیر بندگی خدا مستقیم نشدند و او ناامید و خسته و رجیم از خاک درگاهش، آنجا که سگی رهگذر و شبرو با تکه نان خشک صاحبخانهاش آرام گرفته بود و به نشان تشکر تا سحر پاس میداد، پوزهاش به خاک مالیده شد و رانده شد! ٫٫
پایان ۰۱








