اندوه ارغوانی یک سیب
اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۱)
پاییز تو را از شبنم رویاند.
ولی تو،
پاییز را گردنآویزی ساختی و
به گردن زندگی آویختی…
(۲)
قبل از زاده شدن،
مرگی وجود دارد
و آن زندگیست،
در آغوش من…
(۳)
چند صباحیست
که به قضا و قدر معتقد شده و
چشم انتظار آمدن مرگ ماندهام.
چند وقتیست که کولی و پناهجویم و
و هیچ سرزمینی،
وطن من نیست…
(۴)
زندگی،
چه ننگیست!
وقتی باید در آن سوی ناچاری
آرام بگیرم و
چشم انتظار معجزهای بمانم.
(۵)
خاطراتمان را
همچون دود سیگارت
به باد بده،
نکند زندگیات را بسوزانت!
و اینچنین،
نه خاطرهای برایت میماند و
نه نفسی برای کشیدن…
(۶)
من آفتابگردان باغ عشقم!
باغی که گلهایش از بیآبی خشک شدهاند و
پروانههایش از بیمیلی آلالهها
از خود میگویند و
قناریهایش از سردی صدایشان
برای من میخوانند…
(۷)
باران کنارم است
و من یواشکی به آغوشش میخزم و
تمام اندامم پر از روشنایی میشود.
آسمان،
بارانش را
از وجودم میگیرد و
و من به رقص بر میخیزم
آه! ای خدای من!
اکنون من ملکهی باران شدهام و
برای تمام عمر،
عطر تو از من بر میخیزد.
(۸)
من به رنگی خاص در آمدهام!
رنگی شبیه به امید،
عریان همچون آتش،
زمین خورده چون بخت زن و
غیر قابل بیان…
(۹)
کُرد بودن، چه تاوان سنگینی دارد!
و علاوه بر کُرد بودن، زن هم باشی،
تاوانی بدتر!
و آنگاه زن کُرد میبایست،
شرافتمندانه زندگی کند.
در این شرایط او باید چه شیردل و شجاع باشد،
تا فقط بتواند خودش بماند…
(۱۰)
در سکوت، میگریم!
در سکوت، فریاد میزنم!
در سکوت، انتظار میکشم!
آه و فغان از این سکوت…
و این سکوت مرا گیج و منگ و ناشنوا ساخته،
و ریز ریز،
نگاههایم را میریزد…


