اندوه ارغوانی یک سیب ۹
اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۶۱)
وقتی که به گذشته مینگرم
زندگی در وجودم
آواز میخواند…
آسمان در وجودم
دعا میکند…
و زمین در وجودم
میخرامد و
و با نگاهی
سرشار از شوق و زیبایی
به تو لبخند میزند و
بوسه میگیرد
و به یک باغ تبدیل میشود…
(۶۲)
هشت مارس را به مادرم تبریک میگویم!
آن زنی که زندگی را
به دوش خویش گرفت،
تا ما؛
مسیر زندگی را به زیبا بپیماییم،
انسانی بیاندیشیم و
مهربانانه رفتار نماییم،
بسان یک زن به خودمان بنگریم و
چنان مادری، وطنمان را دوست بداریم.
درود بر مادرم،
درود…
(۶۳)
[تو، آنگاه که من مریم هستم]
گاهی به عفت و پاکیِ خویش مینگرم
و گاه به تاجِ کج شدهی سرِ تو خیره میشوم
آه ای عشق آتشین!
گاه مریم میشوم
و گاهی هم مانند پرندهای
به آسمان نگاه میکنم
و گاه به گاه به بالا و
گاهی هم بر پهنای آب
نسیم میشوم و
خودم را میبینم.
به من بگو، تو کدامینی؟!
پسرم مسیح!، یا که همسرم؟
یا پدرِ مقدسِ من؟
هر کدام که هستی،
مطمئنم که تویی…
(۶۴)
بنگرید، خوشبختی کور و نابیناست!
او هیچکسی را نمیشناسد
و چون عمرِ یک پروانه
هر لحظه آزاد بود،
چرت چشمانش را میبندد.
برف برایش سیاهچادر میشود و
انگشتانش را در حسرت آغوشی به هم میفشرد
تنهاییام را تمسخر کرده
و خیالاتم را گرفته و بیرون میریزد.
(۶۵)
[ترس]
چه جهالتیست!
که چشمانتظار باران باشی
و فقط برایش دعا کنی.
چه خرابهایست دل!
آنگاه که اندوهت، در برش میگیرد
و تو بیوفایانه، فقط چرت بزنی!
چقدر میترسم روزی،
نکبت، مرا به آغوش بگیرد
و چنان پشمک در سینهاش آب شوم.
و برای خودم آرامگاهی نداشته باشم،
خرد و خاکشیر شوم و
خودم را نتوانم بازیابم.
(۶۶)
[بهانه]
دردی مرا به تن میپوشد
و جوانهای در وجودم موجود میشود
مستیی جرعهای مرا به باد میسپارد و
درخششی، مرا در خویش مینویسد…
من این همه غم و غصه را چگونه بهانه کنم
برای وصال به تصویر تو؟!
چقدر دست به دعا شوم
تا ذوب شوم در مذهبِ نگاه تو و
رسیده به قبلهگاه تن تو!
همچون پرستویی
همراه با سوز و شورِ شعرهایت
میگردم و به آرامی بر من مینشینی و
نرمنرمک،
به دریای عشقی ابدی تبدیل میشوم
تا هر گاه که نیاز داشتی
در آن شنا کنی و
از من سیراب گردی!
تا آنجا که چون کرمِ ابریشم
مرا نخ مهرههای احساس میکنی و
کالبدی پوشیده از شبنم،
حزیز لذت و
لبخندهای پس از سر کشیدن قدح و
و زمزمه کردن اذکار گریه
در میانِ رقصی مسکوت و
بهانهی
آن شبهایی که شبیه گلایهای سپیدند
برای مخاطب قرار دادن یار
یا اینکه
با نگاهی شرمآلود
در حالِ نواختنِ
بوسههای لبهای تری،
برای نقاشی تصویری ارغوانی
بر تابلوی آسمانِ من!.
(۶۷)
[سلام بر عرعر]*
هر بار که کاروانی
با گرد و غبار “عرعر” و
با عطر ریحان باز میگردد،
دلم میگوید این بار
تو نیز با آنها هستی…
بازنگشتی ای عزیزم!
دیر زمانیست که چشمانتظارتم و
از آن دوردستها،
بوی تنهاییِ تو را حس میکنم.
چه وقت بر خواهی گشت؟
تا که پیش از مرگم
چون شبهای پر از شرمساری کودکیات،
فقط یک بار دیگر
در آغوشِ قصهی زیبای، کنار آتشدان
تو آغوشم را لبریز کنی از خنده و
من هم بگویم:
(گرگینهی شبگرد
گرگینهی شبگرد
نیایی به سوی پسرمان
برود به سوی دیگر)…
لهیب سوزان دوزخِ آتشین انتظار،
صفاک و بیرحم است!
مرا تبدیل به تکه چوب خشکی کرده است
که یک عمر شعلهور است و میسوزد و
آهسته آهسته خاکسترم میکند و
کی باز خواهی گشت، ای عزیزترینم؟!
——–
*منطقهای در کردستان


