اندوه ارغوانی یک سیب ۶
اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۴۶)
[بیدار شدن]
شعری سپید را پوشیدهام،
و بوسهای شرابی نیز بر لبانم باقی مانده است.
و من در میان سپیدی و شراب،
به عشقی گلگون بدل شدهام.
در گریبان جهان، ابر شدهام و
چون دانه برفی، میبارم
و چنان باران بر زمین میریزم…
زیرا من، دربدر سیبیام
که تکههایش
در گلوی دروغی گیر کرده است،
و در اندوه گریهای،
بر روی زانو فتادهام و
به چنگالِ تقدیر آزاد شدهام…
(۴۷)
[نگرانیهای کودکی]
آوازی از چشمانم میبارد!
لرزشی در قلبم تبسم میکند…
در کنار مادرم، نرگسی خودنمایی میکند و
از خودم سؤال میکنم:
با چه چیزی میتوان از چنگالِ نگرانی رهایی یافت؟!
با چه بهانهای روحمان را پر کنیم از تابش ماه؟!
و با چه دلخوشی به رجعت باور میآوریم؟!
که دیگر دروغی نیست،
در سوال احساسات…
دیگر از باران خجالت نمیکشیم،
تا زمانی که ما را لبریز از عطر خاک میکند،
و با تغییر یک نگاه دزدکی
گناهان وطن پنهان نمیشود…
اینها شکهای کودکی بود
از ترسِ سقوط،
فراموش کرده بود
چگونه به آغوش زندگی برگردد،
تا زانوهایش
بیش از این، به پناه زخمها نروند!
تا دیگر
این سوالات و تشکیکات
وی را به ژرفای نگرانیِ عمیقی فرو نبرد…
(۴۸)
[آیا انسان، سادهتر از نماز است؟!]
یک بار نشد که
از واژهی «شکست» نترسم
مگر آدمی چند بار
میتواند شکست را تحمل کند!
تا به کی میتواند پنجرهی قلبش را
از هم جدا شده ببیند و دوباره تعمیرش کند؟
آیا شکستِ قلبِ آدمی،
سختتر از شکستنِ نماز و روزهی او نیست؟!
پس چرا پدرم میگریست
وقتی مادرم،
نماز و روزهاش را به او ترجیه میداد؟!
میگویند:
«آدمی، رگ و پی زندگی است!»
ولی کِی
آدمی از نماز و روزهاش والاتر است!
کِی به صدای شکست
خودش گوش سپرده است؟!
(۴۹)
[از چه چیز من میترسند؟!]
از چه چیز من میترسند؟!
از اینکه زنم و صاحب تدبیرم؟
از اینکه انسانم و دارای اراده؟
از اینکه سرشار از زندگیام و پیش میروم،
از اینکه به معنا باور بخشیدهام…
از چه چیز من میترسند؟!
از اینکه مخالف نادیده گرفته شدنم؟
از اینکه فکر و اندیشه، رهبرِ من است؟
از اینکه به زندگی لبخند میزنم؟
یا از اینکه بودن از من ریشه گرفته؟!
از چه چیز من میترسند؟!
از اینکه به شما خواهش و التماس نمیکنم؟
از اینکه میتوانم یاد بگیرم و بدانم!!
از اینکه مخالفم با باج دادن؟!
یا از اینکه گفتم:
دیگر میتوانم…!!؟
(۵۰)
به آغوشم بگیر ای وطن،
میخواهم یک دل سیر عطر تنت را ببویم!
چرا که مدتیست دشمن،
داغی سنگین بر قلبت، نشانده است…
من امروز به دیدارت خواهم آمد،
که وقت رقص زمین و جان است.
تو نیز ای مهربان،
آرامم کن،
لالاییهای تو را هوس دارم!


