اندوه ارغوانی یک سیب ۴
اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۳۶)
[من اینجا هستم]
فصلِ جدیدی را به تن میپوشم،
که بوی تنهایی ندهد…
عطری ارغوانی به خود میزنم
تا دیگر رایحهی هیچ حسرت و اشتیاقی را نبویم!
اینجا، حسِ پیر شدن را
به دعایی میبخشم و
به ثانیه و دقایق میگویم:
من، دیگر اینجا هستم!!
———
(*) نکته شاعر در متن اصلی: واژه “سو” به معنای حسرت و اشتیاق است و با “سیو” (سیب) متفاوت است.
(۳۷)
در قلبِ ملتها، عشق است؛
عشق برای خاک،
عشق برای میهن،
عشق برای شهیدان جانفدا…
گرچه ظالم، گریبان ما را رها نمیکند،
ولی تنها میتوانیم بگوییم:
ای شهیدان!
درود بر فداکاری شما،
درود بر امید و وفای شما،
درود بر شما ای نگهبانان ما!!
(۳۸)
ما نوادگانِ مبارزان کُرد هستیم
و با دشمن خواهیم جنگید،
سرشاریم از انرژی و نیروی زندگی؛
میمیریم، ولی خواهیم برید!
آن دستهایی که بخواهند
برکنن پرچم خونین ما را…
بگذار دشمنِ کُرد بدانند:
پایان آمد، دیگر عقبنشینی معنا ندارد؛
قلهی کوه تاج طلایی ماست،
هیچگاه اسارت بر ما پدیدار نخواهد شد!!
(۳۹)
کجا آسمانِ را به دنبالت بگردم؟
که تو، خودت آسمانی و
آرام نمیگیری در زمین؛
کجای زمینم را تقدیمت کنم،
که تو، خودت بخشی از زمینی…
آسمان زندانِ توست و زمین نیز در اختیارت.
من هر دو را فدای تو میکنم،
آن هنگام که تو هنوز سرافرازی و
سرت را به سوی زمین خم نمیکنی!!
(۴۰)
شبیه زندگی
گیسوانم را میبافم،
تو نیز،
چنان بیابان،
زندگی را خشک و
ویران میکنی!
زیرا،
من انسانم و میاندیشم،
چون درختم و ثمر میدهم،
تو نیز،
کلاغ سیاه سرگردانی هستی،
که فقط و فقط،
زیرِ عمامه و عبایت،
آسمان و خدا و
زندگی را میبینی.
این است پارادوکسِ
کُرد بودنِ من،
و تاریکیِ تو!!
(۴۱)
[یلدا]
از چلچراغ عشقمان،
قدمزدنی در روحمان نفوذ کرد…
از یلدای عشقمان،
نسیمی وزید به چلچراغمان…
نمیدانم ما شعله بودیم
یا که عشقی از دست رفته،
که وطمنمان را تغییر داد!
زیرا، سراسیمه بودیم و ندانستیم؛
من در تو به افق بدل شدم،
یا که تو به روشناییِ شمع تبدیل شدی!
(۴۲)
تو به هالهی ماه لبخند میزنی و
من همچون ستارهای دنبالهدار
به پرواز در میآیم،
در آسمانِ نگاهِ تو بال میزنم و
در آستانهی مقدس آوازهایت،
در خود فرو میروم.


