اندوه ارغوانی یک سیب ۱۱
اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۷۲)
پنجشنبهها را میشمارم!
پنجشنبهای برای بودن
پنجشنبهای برای تماشاکردن
پنجشنبهای برای یار و
پنجشبهای هم برای شعر و
پنجشبهای برای فقر و نداریام و
پنجشبهای هم برای خدا…
پنجشنبههایم را دوست دارم!
تو بگو نکند در پنجشنبهای بمیرم؟!
نه… نه!
پنجشنبهها زیبا هستند
گرد و غبار مرگ نمیتواند بر آنها بنشیند!
مرگ از آنچه هست
بیگانهتر است
جمال زیبای پنجشنبهها را زشت کند…
ولی! اگر مرگ هم نبود،
پنجشنبههایمان زیبا نمیبودند.
پنجشنبه را دوست دارم،
تو هم بسیار شبیه منی!
پنجشنبهها را دوست داری…
(۷۳)
شلوغی کوچهها،
نالهی دختران شهر است!
کودک همسایهمان، جیغ میکشد
و پیرزنی نذری پخش میکند!
آرامم نکنید،
میخواهم تا مرگ، گریه کنم!
آه، چقدر بدون ترس تکه تکه میشوم!؟
دختران محله،
همچون دستهای از کبوترانِ بالگشوده،
دو تا و سه تا،
در حوضِ آب،
در پس سوختنشان،
رنگ و لعابشان را از دست میدادند!
شهر، پر از ازدحام
و محله، آشفته است
آخرِالزمان است در کوچهها
آخرِالزمان است نزد دخترها!
ببینید!
زندگی را در دختری زخمی
دختری که قسمتی از تنش گم شده است
و دیوانهوار به دنبال آن میگردد.
روزی،
در تاریکیِ کوچهای
در حیاط خانهای پر از دختر
تکهای از خود را گم کردم
پریشان حال برایش گریستیم
میخواهمش!
کودکیام را میخواهم.
خودم با تمامِ پارههای از هم گسیختهی تنم را
به من بازگردانید!
کالبدی بافته شده
از امید و هستی
لبریز از دخترانگی
لبریز از بوی خدا.
(۷۴)
زیر گریه میزنم!
گریستنی را بدهکارم،
گریستنی که شاهرگهایم را مسدود ساخته
سرانجامم را
در هم ریخته است…
به رقص بر میخیزم!
آواز میخوانم و
با قهقهه میخندم،
اما روحم همچنان سرکش است و
عجولانه در تکاپوست،
گویی که برای پرواز و پریدن
روزی دیگر را به چشم نخواهد دید
قلقلکش میدهم
برای خندیدن
اما،
لبخند است که قطره قطره از سرش میچکد!
سپید میپوشم و
رنگ ارغوانی از من میریزد،
گل میپوشم و
شبنم از آن میچکد،
آه، من چه “حوا”یِ شرمگینیام!
که در شهریور، سبز میشوم
همان وقت هم
تا ابد،
گم میشوم.


