اندوه ارغوانی یک سیب ۱۰
اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۶۸)
[نخستین پناهگاه و آخرین خانه]
اربیل… ای شهری از روح و
روحی از شهر…
درخت بلوط بلندبالایی
تا که زندهای، محکمتری و
تا که هستی، شکوفه میدهی
جوانههایت بیپایان شکوفاست.
آوازهات
بر لبهایی سفین* است و
بستهای عقد، با دخترک ابرهای آسمان…
تو شمشالی* هستی
که به سختی دل پر آشوبش را آرام کردهاند
به پایین میآیی و
در طنینِ یک تاریخ،
قطره قطره فرو میریزی…
تو شهری از مرواریدی،
مملو و سرپر از گوهر
گوهرانی چون
عزیز گردی
کاووس آقا
مسعود محمد
مامه سیوه
و عبدالله پشیوه*
تو آرامشگاهی هستی
میزبان لختی آرامش و
عفو کردنی بیمنت.
قد و بالای تو، به بلندای قلعه اربیل است
که تاریخِ تو را در خود نگاشته است…
تو بر کوهستان قدیمیات میرقصی و
گلتنی، خرامان
در برت سماع میکند.
معجزهای هستی،
که هر ساعت تو
جادوی رویا را مینویسی و
و هر روزت
چشمانمان را لبریز از نگاههای ارغوانی میکند،
و روحمان را در خانهی کمال و
در نسیمهای عصرانهی باغچه میبرد…
اربیل!
تو واژهای هستی، از هزارن واژه
کتاب مقدس نیز میگوید:
(در آغاز، واژه بود)
تو نخستین واژهای
نخستین واژه!
در بخشش و
در ابتدای آغاز
در پنجره، در آسمان و در زمین…
ای پایتختِ رویا و پرچم،
تویی آخرین پناهگاه
و آخرین واژه
و آخرین آسمان
و آخرین مقصد
و آخرین خانه…
———-
* سفین: کوهی در جنوب اقلیم کردستان
* شمشال: نوعی ساز
* اسامی تعدادی از بزرگان فرهنگ و هنر کردستان
(۶۹)
[رقصی در من]
رقصی در من پای میکوبد
درخت و برگ و پروانه و باد نیز
که همگی به سوی آن میروند!
به او حسد میورزند
رقصی که نه شیطان بر او فائق میگردد
و نه فرشتهای، همراهیاش میکند!
این چه رقصیست
که تمام عمر، مرا به خویش مشغول کرده؟!
چه رقصیست؟
که با هر لرزشاش،
مرا غرور در بر میگیرد…
غروری که
نه زندگی او را میشناسد
و نه مرگ بر آن چیره میشود!
رقصی که همیشه
در روح و جسمم جولان میدهد،
آه، من چه خاکی سرخوش و
چه آسمانی سعادتمند!
تو بهانهیای
که زندگی را در جانت جاری میکند،
تو چه سماع دیوانهوارهای هستی
که تا ابد در من گم میشوی…
(۷۰)
ببین، که نمیتوانم در باغِ خداوند،
حتی به خیال و رویا نیز،
برای لختی زندگی کنم!
آخر ما را چنین آموختهاند
که گناهکاران را حقی نیست،
در باغهای خداوند
حتی برگی را بنوازند
آمیخته شویم و
حتی یک شب نیز در آغوشِ روح،
آرام بگیرند…
ما گناهکاریم!
به درگاههای شرمساری،
خویشمان را از خدا طلب کردهایم!
از این رو مرا عفو کن،
اگر از بیرونِ باغهای خداوند
به وصل تو رسیدم…
(۷۱)
[گلدانی از تو]
کابوسی در سرم است
که خواب را از چشمانم میرباید!
کابوسی
که از قد و بالایم فرود میآید و
در تاریکی فرویم میکند…
از جانب تو میآید
به دعا بدل میشود،
و در حضورِ دلم مستجاب میگردد.
من تکهپارهام
گرچه تو که میآیی
چون گلدانی سفالین
مرا به دست خودم میسپاری!
تا همیشه
بهشتم در میان آن سبز باشد
دیگر من از چه چیز کمتر هستم؟!
تو فریادِ دلِ منی و
جانم نیز معدن گل سایه!
مانند شکوفهی سایهسار…
من برای خودم رمان میشوم
که از هزار سوی،
خواندن پایان مییابد
اما،
هیچ خوانندهای، هرگز نمیخواند
آن سطرهایی را که تو در آن نهانی!
تو با تمامِ خودت،
و من با تمامِ تو…


