اندر سار
*****
در تماشاخانه شگفت انگیز قلم، آنجا که واژگان، چون سیمرغ خیال، بر اوج آسمان اندیشه پرواز می کنند، روایتی را می نگارم که گویی از جان زمان، طنین انداز شده است.
سفری در میانه شهریور به بام ایران سی سخت
صبح ۱۲ شهریور خورشید سلانه سلانه (آرام آرام) از پشت ستیغ کوه دنا بیدار شده و از لای درز تخته های آلاچیق مجتمع گردشگری اندرسار سی سخت به داخل کلبه عاریه ای ما سرک کشید
مسافران خسته ای که گریزان از گرما شب گذشته به اینجا پناه آورده بودند با ورود میهمان ناخوانده دست و بال را جمع نموده و گوش جان سپرده به نوای سحری گنجشکان که آمدن یک روز خوب را نوید می دادند
در کنار این اقامتگاه جاده آسفالت چون چچیر (بند) سیاهی به کمر دنا تاب خورده بود و ماشین های مسافران چون دانه های تسبیح پی در پی از جلوی چشمان چشمه میشی با اندک توقفی رد می شدند
نسیم ملایم باد با لطافت خاص صورت درختان را نوازش می داد و چشم خواب آلود و پف کرده عروس بهچو را بیدار نمود
درختان و درختچه ها چون آشفته بازاری بساط پهن کرده و رایگان سایه و میوه خود را به رهگذران و وحوش ارزانی می داشتند
گوک (پهلو) سفید شهن از زیر چاک پاره نظرها را به خود جلب میکرد و شرابه انگور(سینه ریز) از سینه ظریف رزها آویزان دل هر بیننده ای را می برد
سروها سر به آسمان ساییده بودند و کاجها چین به دامن انداخته
در مَور(چمن) وسط اقامتگاه سهره و چکاوک با هم نرد عشق می باختند و پروانه و سنجاقک نشم شادی خود را با هم تقسیم می کردند
مشتهای گردو گره کرده بود به نشانه اعتراض و آلو سر تعظیم فرود آورده بود به نماز
اخمهای گینه شلال (گَوَن) درهم بود و لبهای کتیرا به نشانه سکوت برهم
* در بالا دست
خشتهای بی حالی که چون بیماری که آبله مرغان گرفته باشد تن سبزشان با بثورات سرخرنگ تزئین شده بود
و
ارزن هایی با سر های تپ گرفته(شانه نکرده) که انگار سالهاست آرایشگاه نرفته در کنار درختان بنه ای که اشک ندامت از گوشه چشمش سرازیر شده بود از رفتن تابستان دلگیر و از آمدن پاییز سخن می گفتند
دستان زمخت و ترک خورده بلوط به گردن سیسه ای(زالزالک) انداخته که زردیون های آن از زیر لچک (کلاه زنان) پاره پوره اش بیرون زده بود و تک درختهایی که از وسط صخره ها سر بر افراشته و توان و تاب آوری خود را به رخ دیگران می کشیدند
هر گاه پنجره میطلبدم تا به پلک زدنی تماشا ، میهمانش شوم ، بی اختیار،نگاهم می افتاد به قطعه پایین دست جایی که دره ای چون یقه ی زلیخا باز و جوی آبی روان و درختان بیدی که چون عاشق دلباخته ای با شروه های باد بیقراری میکردند و چون زنان عزیز مرده ای گیس ها افشان نموده بودند
گله بنه عشایری در حاشیه رودخانه ماوا گزیده بودند و آنجا را مامن امنی برای خود و احشام خود قرار داده بودند
هارمونی صدای رنگه ناقوس درا آهنگ دلنشینی داشت که از نای هیچ ساز و سرنایی نواخته
نشده بود و رقص زیبای برگهای بنیو با آهنگ صدای گوش نواز شوره ی(صدای آب) آب دیدنی بود
کندوهای زنبور عسل ردیف چون دانه های اشتفی حاشیه پیراهنش را مزین کرده بود
صدای قهقه کبک دری همچون گرامافون که سوزن آن گیر کرده باشد یکریز می خواند و صدایش قطع نمی شد
پسینگاه که خورشید خانم میرفت تا گیسوان طلایی اش را پشت نقاب کوهها پنهان کند
ابتدا برای لحظاتی با مادری عشایری هم کلام شدم که دل در گرو صحرا سپرده بود و جان خود را سپر بلای احشام خود کرده بود
یاد مادر خود در خاطرم زنده شد
برای آنان که هنوز در سایه سار حضور مادر خویش، از سوز زمان در امان اند
قدر آن نفس های گرم و نگاه های پر مهرشان را بدانید.
زیرا زمان، چونان آن پلنگ گرسنه، در کمین غنیمت شمردن هر لحظه است و هیچ گنجی در این گیتی، با برکت دعای مادر و لطافت حضورش، برابری نمی کند.
سپس به دل کوه زدیم و رفتیم تا دریاچه کوه گل، دریاچه ای به قدمت تاریخ به طول یک تیر کیفار( فلاخن) و به عمق دلهای خسته رهگذران
دریاچه ای در ارتفاع بیش از دو هزارمتری از سطح دریا که بنوعی شگفتی طبیعت بحساب می آید مملو از آب برف
همه اینها در کنار صفا و صمیمیت همسفران روزی بیاد ماندنی را در تقویم عمر ما جاودانه ساخت که شاید دیگر تکرار شدنی نباشد
اینجا قطعه ای از بهشت روی زمین است یادآور روزهای خوش ایام کودکی بهشت همین روزها و لحظاتی است در آن زندگی می کنیم و گرنه بهشت لدنی بهای سنگینی میخواهد که از عهده ما بر نمی آید.
قرار است فردا این زیباکده را بگذاریم و بگذریم
خاطرات خوش امروز را در بایگانی ذهنمان جاودانه نموده تا در فرصت مناسب ریپلی(مرور) کنیم
به امید اینکه حیاتی باشد در سالهای آتی اوقات خوشی را در این باغ مینو رقم بزنیم،
تا فرصتی دیگر بدرود
##
حاجی اکبری
شهریور ۴۰۵
سی سخت






