بعد از وام قرض الحسنه ای که به خويشاوندم دادم , در خواب و در منزل قديمی بودم و انگار آن خانه , خانه ی من بود و در آن روز همه ی فاميل را به خانه ی قديمی دعوت کرده بوديم و به همراه همسرِ با ايمان و مهربانم از مهمانها پذيرائی می کرديم , همه در حياط خانه مشغول صحبت و شادی بودند و درختان انگور, زيبايي حياط خانه را دوچندان کرده بود و من دوربينی بزرگ داشتم و به همه ی مهمانها برای عکس گرفتن اصرار می کردم ولی عده ای از آنها متوجه دعوت من نمی شدند و جالب اينکه در فضای حياط و دربالای درختان حياط , آبی فراوان به صورت آکواريوم جريان داشت و ماهيها در آن شناور بودند و از جسم آکواریوم اثری نبود و گويا يک ورقه از پلاستيک بی رنگ در بالای حياط گسترده شده بود ( ولی قابل رویت نبود ) و ماهيهای بيشتری لحظه به لحظه به همراه آب فراوان وارد آن می شدند و ما در بالای سرمان انبوه ماهيهای بسيار زيبا و رنگارنگ را می ديديم که در روشنائي آسمان و زلال آب مشغول بازی و حرکت بودند و من اصرار داشتم تا از مهمانها با توجه به اين منظره ی زيبا و خارق العاده عکس بگيرم ولی آنها متوجه حرفهای خود بودند و توجهی به اين زيبائيها و حرفهای من ندا شتند .
نویسنده : مصطفی مروج همدانی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











