زخم جسم رنجیده، گرچه درمان میشود
جای آن تا به عدم، بر جان نمایان میشود
یاد یار و درد هجران از حضن دوست
شب به شب، آتش کشِ قلب مریدان میشود
من چو مجنون از دیار شرق اندوه بوده ام
زین سبب لیلای جانان، از منِ مفتون گریزان میشود
او چو شیرین، قصریست در دلش، از جنس شور
زین سبب از عشق فرهادها، خسرو هراسان میشود
“من چو فرهاد، دل به شورِ تلخِ شیرین بستهام
او ز وصل خسروی خوبان، هر دم خرامان میشود”
کاش آلام جدایی، شوق وصلش را در دلم جایی دهند
آن دم نیک، آتش دل، همچون گلستان میشود
کاش دلدادگی را مثل هر غم، قدرت نِسیان بوَد
لاجرم رنج فراق از روی ماهش سهل و آسان میشود
جای آن تا به عدم، بر جان نمایان میشود
یاد یار و درد هجران از حضن دوست
شب به شب، آتش کشِ قلب مریدان میشود
من چو مجنون از دیار شرق اندوه بوده ام
زین سبب لیلای جانان، از منِ مفتون گریزان میشود
او چو شیرین، قصریست در دلش، از جنس شور
زین سبب از عشق فرهادها، خسرو هراسان میشود
“من چو فرهاد، دل به شورِ تلخِ شیرین بستهام
او ز وصل خسروی خوبان، هر دم خرامان میشود”
کاش آلام جدایی، شوق وصلش را در دلم جایی دهند
آن دم نیک، آتش دل، همچون گلستان میشود
کاش دلدادگی را مثل هر غم، قدرت نِسیان بوَد
لاجرم رنج فراق از روی ماهش سهل و آسان میشود
شاعر امیر داوری
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











