تو همانی که به نامت غزل اغاز کنم
تو همانی که به شوق نگهت شعرنویی ساز کنم
توهمانی که من ازباده گیسوی کجت سرمستم
درغم هجرتومن بازچنین مرثیه اواز کنم
چشم زیبا . لب خندان نگهت افسونگر
توهمانی که به یمن نگهت بردوجهان ناز کنم
شاه به جان آمده ازکیش رخت،حاشا من
شهم ارمات شود ،تکیه به سرباز کنم
شب و روزم همه تار است زنادیدن تو
رخ برافروز که دیده به رخت باز کنم
باورم نیست که بی روی دلارام شوددل ارام
فال وصلش طلب ازخواجه شیراز کنم
زنده بودن بجهان بی تو،چه تلخ است مرا
این عطارابه لقایش بدهم سوی تو پرواز کنم.
خسته از زندگیم ،بین چه عبث میگذرد!
غم هجرتوچه سان،با چه زبانی، به که ابراز کنم؟
رخ برافروز و بتاب ای مه من برشب تار
تاکه جان گیرم و ویرانه من این کلبه غماز کنم
اجلم قصددل خسته نموده است دلارامم باش
تا تو را باخوددلخسته ام همراز کنم
بگشا دست و بغل، سخت درآغوشم گیر
تابه بوی تن تو،مست شوم،زندگی آغاز کنم
امیر ( دلارام)
شاعر امیر جمالی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










