دلبرِ شیرین سخنم ، ناز کن
نغمهٔ ماندن به شبم ساز کن
خسته شدم بس به درت کوفتم
رو به منِ خسته دری باز کن
آمده ام تا که نگاهت کنم
بین همه ، باز جدایت کنم
خیره شوم، وصف کنم موی تو
سجده کنم خاک، دعایت کنم
تشنهی آن شهد لب تو، منم
سبزترین گل به بهاری صنم
میشود آیا که ببندی دو چشم
بوسه بر آن صورت ماهت زنم
شعر نوشتن زتو هر شب رَواست
بوسهی تو مرهم درد و دواست
ماهرُخان گرچه زیادند ، لیک
روی تو از ماه خدا هم سواست
رحـم بکن من که اسیـر تـوأم
این منِ من، نیست، ضمیر توأم
هر چه دلت خواست بگو نازنین
سـوز نـی و نای نفیـر تـوأم
حال من اینک ز رقیب بهتر است
عشق تو سرمشق در این دفتر است
این تنِ تبـدار ، هلاکت شـده
دست تو از هر چه طبیب برتر است
من نشوم سیر ز آغوش تو
ما که غلامیم به پاپوش تو
خمره چشمان تو کهنه شراب
مست و خراباتم و مدهوش تو
دست مرا پس نزنی یار من
ای که نشستی تو در افکار من
هیچ مگو، نرم بیا در برم
تا که شود صبح، شب تار من
وه که چه زیبا شده ای ، خون مکن
این دل ما را به خود افسون مکن
لیلیِ افسانه ای ام! دل برفت …
بیشتر از پیش ، تو مجنون مکن
شب شد و من باز به پشت دَرَم
ماه نتابیده به من ، دلبرم
باز فروغ شب شعرم تو باش
منّتِ تابیدن تو ، بر سرم ….
امیرپیام نجفی زاده
شاعر امیرپیام نجفی زاده
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










