با همـه آوارگـی ، بر تن ، رَدای عاشقیست
قامتِ رعنـای تو وقتی در آغـوش من است
لحظـهی زیبـای معـراج و صفـای عاشقیست
آن چنان مجنـونم و در ابروانت مستتـر …
حرف من با چشـم زیبایت، سَوای عاشقیست
آسمانم بی تو همچون سقفِ خالی، سوت و کور
با تو اما حال بَـزمم ، در فضـای عاشقیست
مس اگـر عشقش درآمیـزد، همانا زر شـود
این همان جادوی ناب و کیمیای عاشقیست
شِکوِه ای از حال خـود دیگر ندارم نازنیـن
هر چه آید بر سرم ، از آن بلای عاشقیست
پیـرم و رنجـورِ این جـور و جفای روزگار
این سپیدی بر سرم، رنگ حنای عاشقیست
گر که اهل رندی و مِی خواره ای با ما بیا
این دو شرط ، عزمِ ورود بر این سرای عاشقیست
من دگر از خود گذشتم، هر چه هست اینک تویی
این به زعمِ عاشقان ، دیگر وَرای عاشقیست
گر تو باشی آن سپهسالار عشـقِ شعـر من
این دلم در کوی تو هر شب گدای عاشقیست
برکه ای مهجـورم و دارم تمنـای فـروغ !
درد هجرانم ز مَـه، حالا سزای عاشقیست
امیرپیام نجفی زاده
شاعر امیرپیام نجفی زاده
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











