دیـر زمانیست که دیگـر نگرفتی خبـری
از تو و عطـر تنت نیست به شبهـا اثـری
از تو و عطـر تنت نیست به شبهـا اثـری
من همان بام قدیمـی شدهی شهـر تـوأم
تو دگـر نیست هوایت که به بامم بپـری
گفته بودی که رقیب بِهْ زمن و شعرم شد
من که جـز عشـق خودت، باز ندارم هنـری
رفتـی و شعـر مـرا در بغلش سـوزانـدی
این نشـد رسـم وفاداری و آن همسفـری
منکه تا چشم تو باقیست، زمین گیر توأم
همچنـان تـاج سـری، در بـرِ من ، معتبـری
خاطـرات دل خـود را چـو به آتـش دادم
توشه ام یک دل تنگست و همان چشم تری
رفتی و طعم خزان آمد و بر ریشه نشست
چون بـه باغ دل من هیـچ نمانـده ثمــری !
دوختـه ام چشـم به در تا که ز ره باز آیی
یا که چـون باد صبـا از سـر من در گـذری
کوچـه ام مانـده بدون مَـه زیبـای فـروغ
میشـود باز بتـابی به دلـم چـون ، قمـری
امیرپیام نجفی زاده
شاعر امیرپیام نجفی زاده
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











