هنوز آن التهاب سرد، جاریست
تو دیدی که: به قلبم درد، جاریست
همان دردی؛ که تب میکرد، جاریست
نخواندی، حسّ پُردردِ دلم را
هنوز آن التهابِ سرد، جاریست
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
خوانش: سیطرهی یزدی
*…*…*…*…*…*
کند قلبم، زِ غمهای گران ایست
نمیپرسی که دردت، آخر از چیست
اقلا با گُلِ احساسِ قلبم
نکن بازی؛ دلم بازیچهات نیست
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*
دلاز: احساسِ دلتنگی، سپند است
مداماز: دستِ غمها در گزند است
غزلهای غمم را، گر سرایم
ردیفش، بیشمار استو، بلند است
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*
دلم ریش است و احساسم، غمینست
تو گویی سهمماز: دنیا همینست
اگــر بشمـارم اشعــارِ غـمم را
ردیفش، بیشماران، نقطهچینست…
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*
تمامِ قلبِ من، دریای خونست
دلاز: امواجِ غم، جامِ جنونست
اگر، «احساس»، بشمارد غمِ خویش
شمارشهای آن از حد، فزونست
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*
حواست باشد ای دل! یارِ خوشرو
گهی هم میشود، بسیار، بدخو
اگر روزی شود، احساسِ «تو»، کم
سرت را زیرِ آبی میکند، «او»
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*
در آشوبِ دلم، شوری به پا شد
که سهمِ سینهام، موجِ بلا شد
دگر، قصّه، نمیخواهم ببافم
از احساسی؛ که از سینه، جدا شد
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*
نوشتم با دلم، گُلواژهها را
نخواندی؛ شد دلم، درگیرِ غمها
وَ احساسِ غریبی، در من افتاد
که ویرانه، شد از آن، دشتِ رویا
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*
نخواندی هرگز این دلواژهها را
سخنهای پر از مهر و، وفا را
وَ حالا، حسّ من، آشفته گشته
نمیخواهم دگر، عشقو، صفا را
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*
الهی، تا جهان باقیست، هر جا
محبّت باشد و، احساسِ زیبا
الهی که: نباشد هیچ جایی
دلی ماتمزده؛ درگیرِ غمها
زهرا حکیمی بافقی
کتاب دلگویههای بانوی احساس
*…*…*…*…*…*

