لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 23 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

الاغی که خَر شد!


الاغی که خر شد! (مطمئن باشید که به یک بار خواندنش می ارزد!)

داستان کوتاه /طنز
‹الاغی که خر شد!›
نویسنده:مجید جعفرزاده کسیانی
تمام حیوانات اعم از اهلی و وحشی هر ساله بابرپایی مراسم‹جشن آواز›گرد هم جمع می شدند و هر حیوانی آواز خویش را به نمایش میگذاشت .اسب با شیهه،سگ با عو..عو، گربه با میو..میو، کلاغ با قار..قار، مرغ با قد..قد..قدا و شیر و پلنگ با نعره و بالاخره هر حیوانی با صدای آواز خویش و نهایتاَ الاغ هم در آخر برنامه با عر..عر خود همه را از خنده روده بر میکرد . البته گاهی هم بغیر از مراسم و همایش جشن آواز در طول سال یکی دو بار نیز جلسات و گرد هم آیی های اضطراری بر حسب موضوعات و مواردی خاص که پیش می آمد تشکیل و تصمیماتی اتخاذ و جهت اجرا مصوب میشد که هیچ ربطی به مراسم جشن آواز نداشت.
یک روز بنا به درخواست جمع کثیری از حیوانات اهلی و وحشی جلسه ای اضطراری در ارتباط و با موضوعیت حماقتها و نفهمیهای الاغ در‹ ناکجا آباد›منطقه مخصوص جلسات و کنفرانسهای حیوانات تشکیل و با سخنان پیش از دستور تهدیدآمیز شیر،این سلطان بی چون و چرای حیوانات رسمیت یافت.
شیر که گزارشهای فراوانی از نفهمیها و بی تفاوتی های الاغ به گوشش رسیده بود با خشم و غرشی مهیب داد زد :ای الاغ!بدان که تو با اینهمه نفهمی آبروی هر چه حیوان است را برده ای!اگر بدین منوال ادامه دهی تورا از جرگه حیوانات خارج کرده و به دیار اجانب تبعید خواهم کرد! وقتی سخنان کوبنده شیربه اتمام رسیدگرگ پیر با اشاره دست اجازه صحبت خواست و با اشاره سر روباه رئیس جلسه ،بعنوان موافق پشت مبز سخنرانی قرار گرفت :عالی جنابان! همه میدانید که من آدمیزاد را بهتر از تک تک شماهامی شناسم و روی سخنم با حیوانات اهلی است که با فراموش کردن اصل و نسب حیوانی خویش خود و آزادی شان را به آدمها فروخته و در خدمت آنها قرار گرفته اند آن هم به خاطر یک لقمه نان. این آدمیزاد صرفاَ بدنبال منافع خویش است و تا زمانیکه سودی برایشان داشته باشید به شما میرسند و تا زمانیکه دیگر شیره ای در جانتان نباشد رهایتان می کنندتااز گشنگی بمیرید مثل همین الاغ که چندین باراجداد اورا
دیده ام که درفصول کار هرچه کاروبار بود از آنها کشیده اند وقتی هم کارشان تمام شد وفصل سرما رسید
آنها رادرسوز سرما در بیابان رها کرد ه اند تا بمیرند! پس باید از اهلی گری دست بکشید و با دراز کردن دست اتحاد بسوی ما وحشی ها از آدمها این استثمار گران دیرینه دوری نمایید !و در خاتمه بعنوان موافق گفت: من اشد مجازات را برای الاغ این خود فروش نادان خواستارم .
‹گاو›سخنران دوم بود که پشت جایگاه قرار گرفت و اینگونه آغاز کرد:من هر چند با مجازات الاغ به خاطر حماقتهایش موافق هستم ولی سخنان آقا گرگه را قبول ندارم چرا که آدمها آنگونه که ایشان فرمودند بد طینت نیستند و حسابی هم به ما گاوها میرسند از یونجه و علوفه و جو گرفته تا استراحتگاه کافی و مناسب در اختیار ما می گذارند.دیگر چرا در خدمت آنها نباشیم؟ ما میتوانیم با حفظ اصالت حیوانی مان زندگی مسالمت امیزی با آدمها داشته باشیم البته هر گاه آدمیزادی هم اذیتمان کرد و کتکمان زد میتوانیم جفتکی انداخته و‹رم› بکنیم و اعتراض خویش را اینگونه نشان دهیم تا دست از آزارمان بردارند.در همین لحظه اسب و قاطر هر دو همزمان از میان خیل انبوه جمعیت حیوانی بلند شده و یکصدا بانگ بر آوردند :احسنت!احسنت!
سپس سگ با حالتی غمگینانه که قطرات اشک از گونه هایش جاری بود پشت تریبون قرار گرفت و در حالیکه بغض گلویش را فشرده بود گفت:حضار محترم و همنوعان عزیز !همانگونه که استحضار دارید من از میان تمامی حیوانات از اهلی گرفته تا وحشی به حیوانی وفادار برای آدمها معروف و مشهور بودم صاحب من که روزگاری در یکی از دهات دور افتاده به شغل‹ گله داری›اشتغال داشت من با جان و دل از 300راس گله گوسفند و بز وی در برابر حملات دزدها و گرگها محافظت میکردم و او هم چون نیاز شدیدی به من داشت حسابی به من میرسید اما وقتی که گله اش را فروخت و راهی شهر شد مرا از خانه خود بیرون کرد و چون من همانگونه که عرض کردم حیوانی وفادار بودم بعد از چند روز در به دری و آوارگی بدنبال وی راهی شهر شدم تا شاید اورا پیدا کنم روز ها و شبها تشنه و گرسنه در خیابانهای شهر گشتم و گشتم ولی هیچ اثری از او نیافتم. کم کم این آدمها مرا و همنوعان مرا که به سرنوشت مشابه من دچار شده بودند ‹سگهای خیابانی›نام نهادند و کمر به همت کشتار دسته جمعی مابستند . آری عده ای را با ‹گلوله›و جمعی دیگر را با ‹سم›به کام مرگ فرستادند اما من هنوز بدنبال صاحب خودم بودم تا اینکه بعد از 5ماه وی را در خیابانی دیدم که ‹ساکی› به دست در حال رد شدن از این سمت خیابان به آن طرف میباشد. با حالتی کنجکاوانه و سرشار از خوشحالی بدنبال وی دویدم تا اینکه وارد کوچه بن بستی شد تا خواست کلید درب حیاط خانه را بچرخاند یکدفعه چشمش به من افتاد و من که در فاصله دو متری او چمباتمه نشسته و در انتظار استقبال از خودم بودم وی با حالتی خشمگین در را باز کرد و داخل حیاط خانه اش شد و در را محکم کوبید و بست .چند دقیقه بعد با یک میله کلفت آهنی 2 متری از خانه بیرون آمد و آنقدر مرا زد که کم مانده بود همانجا و هماندم جان دهم! و هی میگفت: گم شو کثافت دیگه نبینم این طرفا پیدات بشه !، به زحمت خودم را لنگ لنگان به آنسوی خیابان رسانده و در خرابه ای که محل جمع آوری آشغالهای آدمها بود شب را تشنه و گرسنه به صبح رساندم و دیگر هرگز به سراغ صاحبم نرفتم . آری این آدمها به قول آقا گرگه که شرمنده وی بوده و هستم تا زمانیکه به ما احتیاج داشته باشند از ما نگهداری می کنند اما وقتی که دیگر نیازی به ما نداشته باشند مارا با زور و کتک از خود میرانند لذا من ضمن مخالفت با اهلی بودن اشد مجازات را برای این الاغ خواستارم .
گاو هم مغرورانه بادی به غبغب انداخت و اینگونه ادامه داد: حقیقت اینست که این الاغ شورش را درآورده چرا که زیرهر کاری و خروارها باری هم خم به ابرو نیاورده و هرگز اعتراض نمی کند و حتی اگر هر روز کتک هم بخورد و به جای یونجه و علوفه و جو این آدمها‹کاه› به خوردش دهند ، باز لب فرو میبندد و هیچ نمی گوید . راستش با این کارهایش لکه ننگی بر دامن تمامی حیوانات چه اهلی و چه وحشی نشانده است .من ضمن موافقت با اهلی بودن . مخالفت شدید خویش را از عملکرد احمقانه الاغ اعلام داشته و مجازات سنگینی را برای وی خواستارم.
بالاخره عده ای از حیوانات از جایگاه مخالف و موافق با مجازات الاغ به ایراد سخن پرداختند تا اینکه جناب روباه با صدای بلند الاغ را که در ردیف آخر به تکه چوبی تکیه داده و لمیده بود ، برای ادای دفاعیات به جایگاه فراخواند . اما بعد از لحظاتی انتظار هیچ خبری از الاغ نشد تا اینکه همه حیوانات سر به عقب برگردانده و اورا در حالت خواب و خروپف یافتند و زرافه و شتر که در دو طرف الاغ نشسته بودند با تکان دادن وی الاغ را بیدار و به سمت جایگاه هدایت کردند ، الاغ در حالیکه پشتش خمیده و پینه بسته و موهایش ریخته بود با چشمانی پف کرده و با پاهای عقبی خم شده از زیر بار تلوتلو خوران با گوشهای دراز و آویزان پشت میز سخنرانی قرار گرفت و حضار که ساکت و آرام در انتظار دفاعیات وی سراپا گوش بودند ناگهان به جای دفاعیات صدای عر..عر الاغ در فضا پیچید و شیر که تا این لحظه اندکی به حماقتهای وی مشکوک بود یکدفعه از جا برخواست و ناخوداگاه و غرش کنان داد زد:خر، خر نفهم جشن آواز نیست !
و الاغ همچنان با صدای ممتد عر..عر خویش و بی خبر از آنچه که در اطرافش میگذشت گوش زمین و زمان را کر میکرد.
از آن روز به بعد الاغ خر شد آنهم خر نفهم!!!

چاپ شده در شماره 85 دوهفته نامه ی (نوید صبح) زمستان 1389

نویسنده : مجیدجعفرزاده کسیانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات