اسعد لرزاده ۴
(۱۶)
کدامین پیروز است،
عشق لیلا و مجنون
یا که درد شعری دشوار؟!
(۱۷)
وقتی ستمگری بمیرد
استخوانهایش خاشاک میشوند و
جانش نیز
جغد ناپاک پیری،
و مرگ شاعرانه او گریبان میگیرد و
به قعر گور رهسپارش مینماید
و روحش
سرودخوان سحرگاهان میشود…
وقتی یک انقلابی میهندوست میمیرد
هزاران شاعر
مدال شرافت را برایش میسرایند.
(۱۸)
مطمئنم
شبی، من و صوفی شهر را
به دار خواهند کشید
و ما زمزمهکنان جان خواهیم داد،
او با ذکر اناالحق
و من با ذکر دوست داشتن تو،
ای کردستان…
(۱۹)
گفتم: ای گل! چرا چنین میکنی،
بلبل عاشق را شیدا و رسوا میکنی؟
گفت: فرمان عشق چنین است!
که همیشه مجنون دربدر لیلا باشد…
(۲۰)
کاخ سپید باصفاتر است
یا که سیاهچادرهای ایل جاف*
کوچه پس کوچههای چراغانی پاریس باصفایند،
یا بلندای کوههای کردستان؟!
به نظر شما، کدامین یک
سنگ را به لرزه میاندازند،
بمبهای سنگرشکن
یا گریههای ننه گوله؟!*
—-
* ایلی در کردستان
* ننه گوله: “گوله سووتاوه” مادر شهیدان سوران و گوران در شهر چمچمال
(۲۱)
زمانی که ظلم و ستم رواج یافت
خداوند نیز
طوفان نوح را وزاند و
سرزمینی تازه بنا نهاد
و نامش را کردستان گذاشت.
(۲۲)
به یاد داری مادر
زمانی من و تو مشغول دعا و نیایش بودیم
تو با تسبیح دستت و
من با اشکهای چشمم…
اکنون باید هر دو مرتد شویم از این اعتقادات!
تو از مزار متبرک امامزاده و
من از وطن زیبای ویران شدهام…
(۲۳)
چون بلبل را از باغ بپرانند
خون دلش را
تبدیل به آلالهی سرخ میکند.
چون کودکی را
از مدرسه بیرون کنند
دیوارهای شهر را
تبدیل میکند به تختهسیاه…
(۲۴)
خستهها زیادند!
مانند مسافر راههای دور،
مانند مادری که شب تا صبح
بر بالین کودک بیمارش مانده!
ولی مردم حلبچه
از هر کسی بیشتر خستهاند،
گریبانشان را رها کنید
شاید اندکی بیاسایند…
(۲۵)
چه دردی از درد پشت
آن کاغذ بیشتر است،
که شاعری فرصتطلب
قلم بر آن میفرساید؟!
یا کدام دل،
چون دل آن برگه کاغذ شادتر است
که مورخی،
نقشهی کردستان بزرگ را
بر آن مینگارد؟!


