از غبار فتنه ها
در غبار دود و آتش شعله ور می سوختیم
از هجوم شعله ها ی فتنه گر می سوختیم
ساعت از تکرار خود بر شیشه اش خط می کشید
در میان تیک تاکش بی خبر می سوختیم
راهها بر روی نقشه سمت فردا بسته بود
در حصار جاده های بی سفر می سوختیم
پل شکست و رود ماند وحسرتی آن سوی آب
درتماشای عبور رهگذر می سوختیم
خاطرات کهنه مثل بوی کاغذ های نم
لای دفتر های کاهی خشک وتر می سوختیم
لب پرا ز شور و ترانه چشم و دل لبریز غم
از درون چون اخگری با هرشرر می سوختیم
سهم ما ازآسمان و خط باریکی زنور
ما به سوی روشنایی تا سحر می سوختیم
لیلا رضاییان


