از طاعون تا تنهایی
تو رفتهای و وا ماندهام
ویرانهتر میشود؟
ما
وقتی شبانهها
آویزان
از سقف ، روی آجرها
با پنجرههای محبوس
و خانهای محکوم ؛ به نبودت بودیم
آه ، چه سرسختانه
تداعی میکنی
از فال فاسد فنجان
تا نعشِ پرندگان در بالشت !
از جنگ درختان ؛ کاغذ و مداد
تا شیون جیرجیرکان زیر شیروان
از خمیدگی میخها بر دیوار
تا کمسو بودن سایهها
تداعی میکنی بر من
نبودت را ...
و سوگند ، بیاغراق
مَوّاجست غبار اتاق
از روز شیوع ؛
شیوعِ طاعون تنهایی
نقشه میکشم ، برای فرار ؛
قّلاب بر گُردهام زدهام
و حال ، طعمهام
برای نهنگهای تُنگ !
با نامهای در جیب
و دستهای تَنگ
بیتقلا ، تقلا میکنم
بر لبهای تُنگ ، میایستم
” با تصور یک تصویر “
هُل میدهی مرا
و صدای غرقه ، بلند میشود
از ریشههای عمیق ریهام
و تنها ، انتظار برای بلعیده شدن …
شاید ، راه فرار همین باشد
و شاید
شاید در سرزمین تو بیدار شوم خاتون…
اگر ؛
ماهی گُلی بهانه نگیرد
اگر ؛
یونس افسانه نباشد
اگر …
هیس !
میشنوی؟ نجوای مردگان دریا را ؟ ؛
- در پسِ پردههای گوش –
آنکه میگریزد ، از گم شدن هراس ندارد
فرا خواندهام خدای یونس را ؛
که سالم بماند نامهام
میخواهم آخَر ،
خداحافظی را از روی نامه بیلُکنت بخوانم


