از خیالم یاد لبهای تو ای دلبر گذشت
آهِ حسرت در دلم از بوسه ی آخر گذشت
سیل دلتنگی من پشت سرت جاری شد و
آنقدر محو تو بودم تا که آب از سر گذشت
فکر می کردم که هستی عاقبت تقدیر من
حال که دور از توام بیزارم از این سرگذشت
مانده ام چشم انتظار یک نسیم از سوی تو
عمر من چون شعله ای در زیر خاکستر گذشت
ابر هم تاب تماشای غم من را نداشت
زود از روی سرم با چشم های تر گذاشت
ترس از آن دارم که برگردی و از من بشنوی
آمدی،از ما ولی این قصه ها دیگر گذشت
اسماعیل خوشنویس


