آچمز
این عرصهی شطرنج است، میدانِ همین دنیاست
هر مهرهی این بازی، اندوهِ دلِ فرداست
هر سو که قدم زد دل، در دامنِ بنبستی است
این کیشِ پیاپی هم، رنجی است که ناپیداست
سربازِ حقیرم من، نه فکرِ وزیر گشتن
این غربتِ بیهوده، تاوانِ منِ تنهاست
از اسب که افتادیم، در گل شده پایِ ما
بیمایه در این عرصه، ماندن گنهِ بیجاست
آن فیل که کج رفته، راهِ نفسم را بست
کجبازیِ این دنیا، یک حیلهی بیپرواست
رخ بر رخِ غم دارم، راهی به فرارم نیست
دیوارِ بلا در پیش، غم حاکمِ شبپیماست
بیقَدرتر از هیچیم، افتاده به دامِ غم
در کنجِ همین صفحه، این ماتشدن بر ماست
راهی به گشایش نیست، نه پیش و نه پس داریم
آچمز شدهایم اینجا، این جبر چه بیمعناست
شاهی که به خود بالید، در خانه اسیری شد
افتادن و رسوایی، تاوانِ همین بالاست
بر صفحهی این بازی، دلسوخته میسوزم
در دستِ «امین» تنها، یک حسرتِ بیهمتاست


