داستانک
آمدم چهار گوشه ام را نگهدارم …!
قاب عکس دختر شهیدی بودم سالها در گوشه ی طاقچه ی اتاق دخترک قصه ی پر از غصِّه ام خودم را جمع و جور کردم هر روز دخترک با یک دستمالی پر از گلاب شروع به کشیدن سرو رویم
می کرد و من از خوشحالی در قابم نمی گنجیدم یک روز در اثر گذشت زمان پیچ و مهره ام شل شد و آمدم چهار گوشه ام را نگهدارم که دل دخترک شهید نشکند یا حسین …!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی






