ای همیشهحاضرِ پنهان،
از من درگذر،
از آن رازهایی که تو
پیش از من دانستهای،
از آن لغزشهایی که حتی پیش از افتادنم،
تو گریسته بودی بر آن.
و اگر باز
دل به تکرارشان دادم،
تو نیز باز،
دل به بخشیدن بده.
ای آشناتر از نبضم،
ببخش آن نیتهای روشنی را
که چون شمعی در جانم افروختم،
اما پیش از آنکه به دستت برسانم،
خاموش شدند…
ببخش
واژههایی را که به زبان گفتم،
بیآنکه دلم با آن زمزمهها همراه باشد؛
گویی تنها لبهایم
تو را میخواستند،
نه روحم.
ببخش
نگاههایی را که معنایی نداشتند،
حرفهایی که چون غبار
میان ما پاشیده شدند،
آرزوهایی را که
نه به رضایت تو،
که به هوای دل من زاده شدند،
و زبانم را
که گاه بیاجازهی دلم،
تو را صدا زد.
ای معشوق بیهمتا،
اگر جز آغوش تو
پناهی داشتم،
هرگز اینگونه
با اشک
بر درگاهت نمینشستم.
ای که نامت
چون نسیم سحر
بر برگهای روحم میلغزد،
و یاد تو،
در تاریکیهای درونم،
چون فانوس روشن میماند…
دست مرا بگیر
نه چون سزاوارم،
بلکه چون بیپناهتر از همیشهام،
چون گمگشتهای
که راهش را نه بر نقشهها،
که تنها در نگاه تو میجوید.
ای نزدیکتر از خیال،
ای دورتر از وصف،
بگذار آنقدر در آغوشت گم شوم
که فراموش کنم
کِی افتاده بودم…
و تنها یادم بماند
که تو همیشه
برای برخاستن بودی.
خدایا،
به من بیاموز
عشق را،
عبادت را،
نه در واژهها،
که در بودن ناب با تو.
بگذار
سکوتهایم
سجده شوند،
اشکهایم
اذان باشند،
و هر تپش قلبم
ذکری بیپایان…
ای مهربانترین،
مرا آنگونه ببخش
که انگار
هرگز خطایی نبود،
و آنگونه دوست بدار
که انگار
از ازل، تنها من را خواستهای…


