شبانه چون دلم بیرنگ گردد
برایِ دره ها دلتنگ گردد
سکوتِ سنگها در بامدادان
یکایک دلنشین آهنگ گردد
مرا از شهرِ خود بیرون برانید
شما را غاصبی فرهنگ گردد !
چنان دلبسته ی کهسار و کوهم
که روحم نیز گاهی سنگ گردد
مرا آیینه ای باید ز مهتاب
که ابعادش دو صد فرسنگ گردد
چه سنگین است معبرهایِ شهرم
چو ویندوزم که هر شب هنگ گردد
هوایِ کوه گیرم ؟ یا که یارم ؟
میانِ این دو تا گر جنگ گردد !
صدایی از درون گوید که برخیز
روان شو سویِ دَر تا دَنگ گردد
تمامِ درب هایِ شهر بُگذار
به رویِ پاشنه ی نیرنگ گردد
همین فردا چو « مانی » راهِ خود گیر
که ماندن بر تو اینجا ننگ گردد
سرودی بر لب و کِلکی در مشت
بخوان تا حاصلش ارژنگ گردد !
زمانه می زُداید رنگ ها را
تو کاری کن دلت بی رنگ گردد !
برایِ دره ها دلتنگ گردد
سکوتِ سنگها در بامدادان
یکایک دلنشین آهنگ گردد
مرا از شهرِ خود بیرون برانید
شما را غاصبی فرهنگ گردد !
چنان دلبسته ی کهسار و کوهم
که روحم نیز گاهی سنگ گردد
مرا آیینه ای باید ز مهتاب
که ابعادش دو صد فرسنگ گردد
چه سنگین است معبرهایِ شهرم
چو ویندوزم که هر شب هنگ گردد
هوایِ کوه گیرم ؟ یا که یارم ؟
میانِ این دو تا گر جنگ گردد !
صدایی از درون گوید که برخیز
روان شو سویِ دَر تا دَنگ گردد
تمامِ درب هایِ شهر بُگذار
به رویِ پاشنه ی نیرنگ گردد
همین فردا چو « مانی » راهِ خود گیر
که ماندن بر تو اینجا ننگ گردد
سرودی بر لب و کِلکی در مشت
بخوان تا حاصلش ارژنگ گردد !
زمانه می زُداید رنگ ها را
تو کاری کن دلت بی رنگ گردد !
آرش آزرم
۱۴/ ۴/ ۱۳۹۴
شاعر آرش آزرم
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











